-->ديوان يک ديوانه<--

اگه دلتون گرفت بدونین به من نزدیک شدین

ای کاش برای یک لحظه نگام میکردی

به خدا با یک نگاهت به آسمون میرفتم

حتی بالاتر از آسمون ، طوری که

آسمون خسته بشه از برگشتنم

مگه من چی از چشای تو میخوام

غیر اینکه  توو نگاهت جون بدم

اگه از من خودتو پس بگیری

دیگه من کجا برم،چیکار کنم

میدونم تو هم منو دوسم داری

یه نگاه کن و بزار جوون بگیرم

 

ممنون  از همه دوستانی که در نبودم،بودند

یه مسائلی هست که نمیتونم زود به زود آپ کنم

امروز 10 دقیقه وقت پیدا کردم تا پست جدید بزنم

برام دعا کنید

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

فرا رسیدن لحظه مبارک و باستانی

              نوروز

 را به تمامی دوستان عزیز تبریک میگم

امیدوارم سالی خوب همراه با تحولات بسیار عالی

در پیش رو داشته باشید

 

از اینکه این مدت نتونستم بنویسم عذر میخام

به قول یکی از دوستان امان از این دنیا که انسان تموم

میشه ولی کارها هنوز نه!!!

لطفا در هنگام تحویل سال من رو هم یادتون نره دعا کنین

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

به پایت این دل افتاده،خدا را شکر خدا را شکر

به زنجیرت منم بسته، خدا را شکر خدا را شکر

نباشد چون تو معشوقی زمین و آسمان ها را

به جانم مِهرِ خود بستی، خدا را شکر خدا را شکر

اگر تندی اگر خندان،به هر حالت منم شادان

که از داغت منم جوشان،خدا را شکر خدا را شکر

دل دیوانه ای دارم که از عشق تو لرزان است

تو را در قلب خود دارم، خدا را شکر خدا را شکر

اگر روزی غم و ماتم،بریزد خونِ من ای گل

به خون نقشِ تو را دارم، خدا را شکر خدا را شکر

بیا ساقی،ببین حالم که من بی مِی در این عالم

از عشقش مستِ مستانم، خدا را شکر خدا را شکر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

این داستان خواندنیست:

امت فاکس، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفته بود برای صرف غذا به رستورانی رفت.
 او که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست

 با این نیت که از او پذیرایی شود.
اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید

 پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت.
از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و

در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
او با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت:

 من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد.
حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!

موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟
مرد با تعجب گفت: ولی اینجا سلف سرویس است.

 سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد

و ادامه داد: به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،

 پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!
امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.

اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است.
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.

 در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم

و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند

و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟
و هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم!!!!بله برخیزیم

و ببینیم چه چیزهایی فراهم است. سپس آنچه می خواهیم برگزینیم.

دوستان عزیز: خداوند به نوع بشر قدرت خدایی داده است

تنها چند قانون ساده را رعایت کن:

1-همیشه به منبع اصلی قدرت متصل باش(مانند کابل برقی که تا به ایستگاه تولید برق متصل است

همان قدرت را دارد)البته نه اینکه همیشه عبادت کن نه!!

مانند او خیر خواه باش – بخشنده باش – مهریان باش و مهمتر اینکه مطمئن باش قدرتمندی

2-هیچ وقت آرزوی بد نکن چون او همیشه به خوبی جواب میدهد و قدرت تو در جهت خوبیست

3-به خودت مغرور نباش:

یعنی مطمئن نباش چیزی که تو میخواهی حتما به نفع توست

یعنی در مورد دیگران زود قضاوت نکن

یعنی خود را بهتر و بالا تر از هیچ کس نبین(ارزش انسان به پاکی دل اوست که تو از آن آگاه نیستی)

۴-اگر چیزی را میخواهی هر آنچه که به تو کمک  میکند که به آن برسی امتحان کن

البته قانون اول فراموش نشود آیا در جهت رضایت منبع قدرت هست؟

هر حرکت خوبی که میتوانی انجام دهی دریغ نکن!هر چند کوچک و ناچیز باشد

و همیشه در ذهنت طوری فکر کن که گویی به آن رسیده ای

         و آنگاه بیندیش و خلق کن

دوستان عزیز داستان بالا یک ایمیل بود که خودم هم مطالبی رو به اون اضافه کردم و باور کنید از همین چند قانون ساده به هر آنچه که خواستم رسیدم

برای داشتن اطلاعات کامل تر میتونید سی دی های دکتر آزمندیان رو تهیه کنید

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٠ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

 سکوت سرد این صدا

                        سنگ صبور سایه ها

 دوباره دل ابری شده

                         میخواد بباره از بلا   

 یه آسمون  ناله  دارم

                              برای اوون  قاصدکا 

 هنوز میگم دوست دارم

                              بیـا بیـا     بیـا بیـا

 رفته به قاب قلب من

                             عکس چشات ای آشنا

 تو با نگام می رقصیدی

                             منم به عشق لحظه ها

 حالا همون لحظه شده

                              از دفتره عشقم جدا

  صدام کن و ازم بگیر

                              این من مرده ی مرا

 تا ما بشیم این من و تو

                              رهاتر از پرستوها      

 تو خوب میدونی که با من

                              چیزی نمونده جز وفا

 آخه دلت سنگم باشه

                             میشکنه با این ناله ها

 حتی از این جداییمون

                             پر  خون  دل  خـدا

 تا کی باید ناله کنم

                             تا رحم کنی به حال ما

 این بغض سر به مهر من

                             این آسمون بی صفا

 چشمه خشک توو چشام

                             صدای لرزون توو شبا

 داره خروشش میکنه

                             برس به دادم ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

اطرافیانش میگفتن:

آخه گذشته از اینکه این دختره خوشگل نیست(اونی رو که دوست داشت ظاهرا جذاب نبود)

اصلا از کجا معلوم  اونم تو رو دوست داره

سرشو انداخت پایین....لبخندی زد وگفت:

اولا شما قیافه و شکل ظاهریه اونو می بینین

من باطنا..روحا..قلبا عاشقش شدم

شما قلباتون مرده..مجبورین با چشماتون بسنجین

دوما اونم منو دوست داره..فقط به همه نشون نمیده..ولی

من از قلبش می فهمم..احساس میکنم

بهش گفتن : ما که  تا حالا ندیدیم بین تو و بقیه فرقی بزاره

گفت : میخواین امتحان کنیم؟اهلش هستین؟

گفتن : چه جوری؟آره که هستیم

گفت : فردا  که داره از فلان مسیر رد میشه..

هر کودوم جدا جدا جاهای مختلف سر راهش بساط گدایی را میندازیم

تعجب کردن!!!!گفتن یعنی چی ؟ چرا ؟بعدش چی میشه؟

گفت : بعدا بهتون میگم

فردا  طبق برنامه همون کارو انجام دادن

اون دختر به هر کودوم که میرسید یه پولی مینداخت توی ظرف گداییشون

اومد  و  اومد تا رسید به این عاشق بیچاره!!!

بقیه داشتن از دور نگاه میکردن که چی میشه؟؟؟

همین طور که دختر از کنار اون رد شد نه تنها پولی به اون نداد

  بلکه پاشو محکم کوبید به ظرف گدایی پسر

طوری که ظرف پرت شد اون دور دورا

بعد هم به راهش ادامه داد و رفت

خوب که دور شد...اطرافیان اومدن...همه در حال خندیدن

گفتن : بابا این که ما رو بیشتر از تو تحویل گرفت..حداقل

یه پولی به ما داد...تو چی...پول که هیچ..ظرفت رو هم پرت کرد

اون از خوشحالی داشت گریه میکرد

می گفت: شما اشتباه می کنین...گفتم قلباتون مرده

گدایی کردن یا نکردن شما واسه اون فرقی نداشت

به همین خاطر یه پولی داد و رفت

ولی وقتی دید من دارم گدایی می کنم...خجالت کشید

شرم داشت از اینکه منی رو که دوستم داره...بشینم و گدایی کنم

واسه همین ظرف منو پرت کرد

 

                  اگر با من نبودش هیچ میلی

                                                  چرا ظرف مرا بشکست لیلی

                به من آن با وفا را کار باشد

                                                   گـدایی من او را عـار باشد

اگه یه وقتایی می بینین به هر دری میزنین بسته میشه

بدونین خدا دوست نداره شما گدایی کنین...اون شما رو عاشق آفریده

خدا میخواد شما  با  باهاش معاشقه کنین...از اینکه دل به چیزای دیگه

ببندین بدش میاد

اون میخواد عاشقانه باهاش حرف بزنین...با اطمینان قلب...با اعتماد

شاید ظاهرش بد باشه مثل لیلی...ولی باطنی زیبا و بی نهایت زیبا داره

مثل ظاهر کاری که یه جراح میکنه...یه جراح در ظاهر با یه تیغ تیز

شکم مریضش رو که شاید حتی یه بچه باشه رو پاره میکنه...ولی در

حقیقت داره اونو از مرگ حتمی نجات میده

کاش قلب ما نمرده باشه و زشتیه ظاهریه سختی ها و جدایی ها و مشکلات رو

زیبا ببینیم

          زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

عشـق  و  فغان  و ماتم        اینست وصـف حالـم

مجنـون هر  شبـم من       لیـلای  خود بجویـم

درهر  شبم  تو  مـاهی        ای  بی خبر  ز  عـالم

یک چشم اشک و یک خون        آتش  به قلب و جـانم

دردا  که  در  دل  شب          اشک است چاره سازم

این زخم را چه درمان         چون  باشد از طبیبـم

دیـن  و دلم  تو بردی         ای  کـفر  دلـنـوازم

در  راه چون تو عشقی          بایـد که  عقل بـازم

تا  چـند  درد   دوری          افسانـه گشت  عشقم

گر  این زمان  نیایـی          خاکـستری  به  بادم

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

دیشب یهو دیدمش

وای خدای من

میدونی یعنی چی؟

بعد از یه عمر سوختن.بعد از یه دنیا ناله و درد

خودشه

باورتون میشه حتی بوشو  حس میکردم

بی اختیار گریم گرفت

حتی قبل از اینکه گریم بگیره چشمام پر اشک شد و اشکام سرازیر

اگه تجربشو داشته باشین درک میکنین چه حالی داشتم

یک دفعه برگشت نگام کرد

ای خدای بزرگ چه لحظه ای بود اون لحظه

یادم نیست تا حالا چشمام تو چشماش افتاده باشه

داشتم از حال میرفتم.بدنم بی حس شده بود

حرکت تمام پرنده ها رو به صورت آهسته میدیدم

انگار زمین و زمان داشت کمکم میکرد که بیشتر نگاش کنم

آره. آخه زمین و زمان هم از سوزش قلب من خبر داشتن

چه شبایی که به یادش نخوابیدم و تا صبح ناله کردم

چه روزایی که مدام به فکرش بودم و آه کشیدم

داشت میخندید.میدونید یعنی چی؟

کم مونده بود جون بدم.شاید باور نکنید ولی احساس میکردم روحم داره جدا میشه

آخه خیلی براش سوختم.گریه کردم.ناله زدم.چند سال.......................

حالا بعد شاید ١٠ سال اومده  داره نگام میکنه   داره میخنده

ولی افسوس صورتشو برگردوند و رفت

میخواستم دنبالش برم ولی نشد گفتم که بی حس شده بودم

اما نباید نشه باید بشه معلوم نیست دیگه کی بتونم ببینمش

باید برم باید

هر طوری بود به زحمت خودمو به راه انداختم

دویدم و گریه کردم تا نزدیکش شدم

می خواستم  بهش بگم نرو.بگم دوست دارم.بگم پیشم بمون.بگم دلم تنگه بی تو

شکایت کنم از دوریش

خواستم بگیرمش که صدایی به گوشم رسید یه صدای آشنا

ولی از کجا میاد     آره خیلی آشناست  

الله اکبر......الله اکبرالله اکبر

صدای اذن میاد    اینجا کجاست؟ پس اون کو؟

یکم یکم فهمیدم و همینطور که فهمیدم اشکام جاری شد

آره موقع سحر شده باید پاشم نمازمو بخونم

چه خوابی.................................

خدایا یعنی هنوز باید بسوزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٧/۳ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

دوست خیلی عزیزی گفتن چرا به نظرات وبلاگت جواب نمیدی

هر کودوم از دوستان که قدم رنجه کردن سرزدن و لطف کردن نظر دادن

به خاطر یه قدر دانی خیلی کوچیک به ویلاگشون رفتم و ازشون تشکر کردم

ولی به خاطر  این دوست عزیز که خیلی دوسشون دارم

چشم از این به بعد همینجا به نظرات شما عزیزان جواب میدم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |

دوش از تمام جانم یکباره ناله کردم

درد دل غمینم با تو حواله کردم

دیدی که با نگاهی شیدای آشنایی

سوزی به ساز من بود همواره ناله کردم

ای خلوت شبانه ای نور عاشقانه

تا یک دمت ببینم با ماه ناله کردم

ما را به عشق یک ناز بردی به عالم راز

آخر چه گویمت چون از ناز ناله کردم

روی از دلم نهان کرد دیوانه شبم کرد

تا از فراق رویش تا صبح ناله کردم

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٦/٢٧ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ر. هادی احساس شما () |


Design By : Night Skin